خضاب سرخ

خضاب سرخ

 

غلام زنی از بنی اسد بود و آزاد شده به دست علی (ع).

علی نامش را پرسیده بود و او گفته بود :سالم.

حضرت نگاه مهربانی به سراپایش انداخته و با آوایی آسمانی که تا هنوز در وجودش طنین داشت فرموده بود :رسول خدا مرا خبر داده که پدرت تو را میثم نامیده،پس نام سالم بگذار و نام میثم بر خود گیر….

و او با چه افتخاری نامی که رسول وولی خدا بر او پسندیده بودند بر خویش نهاده بود ((میثم))

اکنون که ذره ذره شمع وجودش به خاموشی می گرائید تا برای همیشه به مشعلی فروزان بدل شود،یاد علی (ع)وذکر او رهایش نمی کرد .

چه خوش مولا به او فرموده بود ((ای میثم ،تو را بعد از من خواهند گرفت و به دار خواهند کشید ))ومیثم را تا درختی که بر چوب آن به دا رآویخته می شد برده و آنرا نشانش داده بود.

چوبه ،چه روزها وشبها که نزد آن درخت رفته ونماز خوانده بود ،چه سخن ها ی شیرینی که با این آ خرین همنشین دنیایی خویش کفته بود((خدا برکت دهد تو را ای درخت که تو به خاطر من نشو و نما می کنی …….))

واکنون ،چه خوب همنشینی می کرد با او و چه انسی میا ن آن دو بر قرار شده بود پس از این همه سال در این سه روز آخر….

و مولا فرموده بود ))و حربه بر تو خواهند زد))

این ضربه ی آخر که آن ملعون بر او زده بودتا اندرونش را به زخم آزرده بود،لا مروت د رچشم های بی رمق میثم نگریسته و گفته بود:((به تو این حربه را می زنم ،گرچه می دانم روزها را روزه و شبها را به عبادت مشغول بوده ای ………..

ومیثم در حالی که دلش بر جهالت او می سوخت ،بر حقانیت کلام مولا بیشتر پی می برد.

و مولا فرموده بود ((در روز سوم خون ا زدهان وبینی تو روان خواهد شد ومحاسن تو از آن رنگین خواهد شد،پس منتظر آن خضاب باش .))

منتظر بود ،از همیشه تا به حال ،هر لحظه در انتظاراین قربانی شدن بود .چه خوب خضابی ست خضاب به خون وآن چه خونیست که لیاقت جاری شدن در راه ولایت علی را داشته باشد .

یا امیر المومنین،چه لذتی دارد این ضعف ناشی از خونریزی ،کاش همه ی وجودم قطره قطره خون می شد و د ر راه عشق تو بر زمین می ریخت .

و مولا فرموده بود ((تو را بر در خانه ی عمروبن الحریث با نه نفر دیگر بر دار خواهند کشید .((

به تلاشی مضاعف نفس به درون سینه کشید و بوی خون در جانش نشست .خوب همسایگی کرد عمروبن الحریث ،هر گاه عمرو را می دید به او سفارش می کرد ای عمرو هنگامی که همسایه ی تو شدم رعایت همسایگیم را کن و عمرو به خیال آنکه میثم قصد خرید خانه دارد می گفت:مبارک باشد خانه ی ابن مسعود را خریداری خواهی کرد یا ابن حکم را؟

و تنها زمانی که بدن ناتوان میثم را بر در خانه ی او برچوبه ی دار کشیدند،عمرو دانست که منظورش را واین بوی خوش زیر چوبه ی داراز همسایه داری عمروست .

وحضرت از او پرسیدند:ای میثم ،چگونه خواهد بود حال تو ،وقتی که ولدالزنای بنی امیه تو را بطلبد و تکلیف کند که از من بیزار شوی؟واومطمئن:گفت:به خدا سو گند که از تو بیزار نخواهم شد.

عبید الله زیاد از او پرسید :پروردگار تو کجاست ؟گفت:در کمین ستمکاران و تو یکی از ایشانی.

ابن زیاد به خشم آمده گفت:تو این جرات داری که اینگونه سخن بگویی؟بیزاری بجوی از ابو تراب .

ومیثم به آرامی گفت:من ابو تراب نمی شناسم .

ابن زیاد به فریاد گفت:بیزار شو از علی بن ابی طالب .

میثم گفت :اگر نکنم چه خواهی کرد ؟

وحضرت فرموده بود:به خدا سوگند که تو را خواهد کشت و بر دا رخواهد کشید.

صبر خواهم کرد .

وابن زیاد آنقدر از رسوایی سخنان میثم ترسیده بود که بر دهانش لجام زد و میثم صبر کرد وصبر کرد.

و اکنون در این واپسین لحظات روز سوم ،حالش از همیشه دگر گون تر بود .

چرا که مولا درنهایت فرموده بود :تو د رآخرت با من خواهی بود ودر درجه ی من……

گویا نوری می آمد .میثم در نورغرق شد.

منبع:منتهی الا مال/ج1/باب سوم/فصل هفتم.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *