خاتون کوچک من

خاتون

 

“خاتون کوچک من”

 

نگاه کن مرا! من گریه می کنم! اشک هایم را ببین! نمی خواهی با دستهای کوچکت قطرات گرم اشک مرا بگیری؟! نمی خواهی مرا با یک لبخند شیرین مهمان کنی؟ نمی خواهی با آن چشمان پرفروغ و مهربان، به چشمانم خیره شوی، تا من بی اختیار به رویت لبخند زنم؟

نازنینم چرا؟! چرا دیگر دستهای کوچکت را به دور گردنم گره نمی کنی؟! چرا با آن زبان شیرینت دلم را شاد نمی کنی؟! نگاه کن این همه چشم حسرت، به من و تو دوخته شده. من امیدی در نگاهشان نمی بینم، یک پارچه بغضی شده اند در گلوی این لحظات سخت!

نمی خواهی سرت را از سینه ام برداری و با لبخندی امیدوارشان کنی در این وادی غربت؟!

اشک هایم موی پریشانت را خیس کرده نازنینم. آه که هنوز هم بوی دستهای عمو را می دهند، گیسوان زیبای تو!

آخر چیزی بگو، شکایتی کن، گریه کن، هر چقدر می خواهی گریه کن، قول می دهم مانعت نشوم.

خاتون کوچکم!

بگو با این همه نگاه پریشان که بر من و تو دوخته شده چه کنم؟ پرستوی کوچکم تو چه کردی با دل ما، ببین که بانوان حرم برایت چگونه بال و پر می زنند! بلبل محفلشان بودی، حال چه بی صدا برایشان نوحه عزا می خوانی! خودت بگو من چگونه در برابر نگاه غمزده شان، تو را بدرقه کنم؟!

مهربانم آخر تو در گوش پدر چه گفتی یا چه شنیدی، که اینگونه بی بال و پر شدی؟!

می دانم که از محبت او می سوختی هر آن، این را از نفسهای آتشین و پیشانی تبدارت می خواندم.

اما اکنون چرا بوسه هایم بر پیشانیت به سردی می نشیند؟!

خاتون کوچک من!

جگرم در حسرت کلام دیروزت می سوزد، که در گوش من به آرامی گفتی: ” کسی در این دنیا از من گرسته تر نیست! آیا پیش شما طعامی هست؟ ” و شرم را در صدای لرزان و نگاه بی رمقت دیدم. و من با دو صد شرمندگی گفتم:

نه عزیز دل، نه نازنینم، باز هم صبر کن. و تو سرت را بر سینه پردردم نهادی و به صدای تپش های قلب مجروحم گوش دادی

و باز هم صبر کردی…

چقدر بزرگوار هستی نازنینم! چشم های زیبایت را بسته ای که مرا خجالت ندهی!؟ من خجالت همه دنیا را به جان می خرم، اگر یکبار دیگر مرا نگاه کنی و از عمق خستگی و درماندگی چشمانت، برادرت را میهمان ِمهربانی همیشگیت نمایی…

آه خاتون کوچکم!

کجاست عمویت؟!

یادت هست که بر زانوانش می نشستی و با دستان کوچکت، انگشتانش را میگرفتی و او تو را غرق در بوسه می کرد؟!

حالا کجاست که جسم بی جانت را چنین سرد و ارغوانی و جای بوسه های مهربانش را بر گونه ات، چنین کبود ببیند!!؟

برادرت بمیرد برای مظلومیت تو،

چه صبور بوده ای، چه بزرگوار، گوهرم!

سینه ام از غم و غربت تو آکنده، چشمانم از اشک ماتم تو مالامال و گلویم از بغض مصیبتت پر درد است نازنین،

که من تکه ای از قلبم را کنج این خرابه به جا گذارده ام.

و تا ابد اشک هر کودکی، داغ دلم را زنده و سینه ام را به درد خواهد آورد و گرسنگی هر خردسالی جگرم را در حسرت رنج تو آب خواهد کرد…

خاتون کوچک من!

تقدیم به آستان بانویم رقیه خاتون سلام الله علیها

رضوانه طوقی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *