حلاوت خیال

حلاوت خیال

 

شاید روزی از این کوچه پس کوچه ها گذر کرده باشی!
داشتم قدم میزدم. هوا گرم است. خوشحالم ضامن آهو ما را هم طلبیده اند.
کوچه پس کوچه های پشت حرم مرا در خاطرات کودکی و نوجوانی ام می برد. آخر ما در همین حرم قد کشیده ایم. در این قدم زدن یاد چیزی افتادم. یاد چیزی که مرا چند ثانیه ای از حرکت بازداشت.
شاید شما از این کوچه پس کوچه ها گذر کرده باشید. از میان همین مردم گذشته باشید و پا روی همین زمین گذاشته باشید. شاید حتی برای استراحت و نفس تازه کردن همین حوالی چند ثانیه ای نشسته باشید.
چقدر زیباست. این خیالات چه حلاوتی دارد. شاید همین تک درخت این کوچه شما را دیده باشد و در عظمت وجودتان بهت زده سر تعظیم فرو برده باشد. شاید به یکی از همین دیوار ها تکیه زده باشید. چقدر انگیزه بخش است و شیرین و من وقتی به این جور چیزها فکر می کنم جای خالی تان را کمتر حس میکنم و شما را نزدیک تر میبینم. این خیالات با حلاوتش عسل میشود میان دهان…
به حرم نزدیک شده ام و گنبد را از اینجا میبینم از طرف شما هم به جدتان سلام خواهم داد و :
هر کجای زمین که ایستاده اید دلم هوایتان را دارد و دوستتان دارم.
یادداشت های روزانه یک گمشده
شماره4 ، از انتهای زمانه

مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *