جرعه ای عرش در فرش

جرعه ای عرش در فرش

“بال دلم” شکسته بود و همه “حال دلم “را می پرسیدند!
خواستم بگریزم
مثل همه ی وقت های دیگر که شیاطین انسان نما ،پرِپروازم را به بازی می شکستند!
اما این بار شکسته هایش خُردتر از آن بود که توانش را داشته باشم…
تا عرش راه زیادی بود و من اسیر فرش بودم ، بی بالِ پرواز
سرم را آرام روی زانوانم گذاشتم و اشک مسیرش را روی گونه های سُرخم یافت
اولین قطره اشک که خود را در میان گیسوان پریشانم کُشت
دلش به درد آمد…
با مخمل صدایش، نشانی جرعه ای از عرش را در فرش به دلم داد
و گفت هرگاه صدای نقاره ها را شنیدی، رسیدی…
سر بلند کردم و از دور سایه ی گنبدی طلایی را در میان مه و دود دیدم…
همه ی توانم را در شکسته بال هایم جمع کردم و گفتم :”یا …”
نیروی محبتی غریب پروازم داد
خسته و شکسته ، بریده از فرش و فرشیان آمدم
آمدم تا صدای نقاره ها
تا کنج آرامش حرمِ مولا
تا صیقل گنبد طلا
بر سقف سقاخانه آرام گرفتم
انگار در عرش خودم بودم !!!
کسی پرسید:” بال دلت؟”
شگفتزده از اینکه کسی حال بالم را می پرسید، نگاهش کردم و گفتم:شکسته! شکستندش…
کاسه آبی طلایی از میان سقاخانه ربود
پنجه ای طلایی میان کاسه ،دلم را لرزاند
گفت:دلت را پیش بیاور…
و قطرات آب مرهم شکسته بال هایم شد…

سرخط 1: این روزها سخت بال دلم شکسته،هجوم لشکر دلتنگی برقلعه ی دلم سنگینی می کند و من می ترسم از این همه آدم نما که دست به دست هم داده اند تا من دیگر “من” نباشم!!!
اما این را هم بگویم : که تا تو هستی همه چیز هست جز تنهایی…
و من دعوت شده ام به میهمانی نگاه مهربانت…
بابای مهربانم ،دوتای دیگر که بخوابم ،چشم در حرم امن تو خواهم گشود…
کاشکی در حرم امن تو “ب ی د ا ر” شوم…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *