بیماری پدر

بیماری پدر

 

بهزاد و رامین دو تا پسر دانشجو هستند که با هم خیلی صمیمی اند و از همه کارها و مسائل زندگی هم خبردارند. رامین چند روزی است که سرکلاس حاضر نمی شود. بهزاد چندین بار با او تماس می گیرد و علت نیامدنش را جویا می شود.

رامین می گوید: سرم شلوغ است و کاری برایم پیش آمده یعنی راستش، بابام مریض است و باید برای عمل به خارج از کشور برود درگیر کارها و برنامه های او هستیم.

خلاصه رامین پس از چند روزی به دانشگاه می آید و موضوع را برای بهزاد اینگونه نقل می کند.

او می گوید: پدرم باید هر چه سریعتر برای عمل قلب به خارج از کشور برود. این چند روز حسابی کار داشتیم. او، من و برادرهایم را جمع کرده و مشغول تعیین تکلیف برایمان است، رضا را که دومین برادرم هست مسئول کارخانه اش کرده و به همه ما گفته که باید با او همکاری کنیم و به حرف هایش گوش دهیم. آخه یکی نیست بگه به اون چه مربوطه که ما می خواهیم چه کارکنیم، ما خودمان خوب می دانیم که باید چه کار کنیم. هر روز یکی از ما می رفتیم و به کارها رسیدگی می کردیم. آخه اصلاً رضا به درد اداره کارخانه نمی خورد اون فقط خوب می تواند بنشینه یک گوشه نماز بخونه، قرآن بخونه یا یک کتاب بدی دستش و زود برات تا ته آن را بخونه و بده. اون که نمی تونه کارخانه اداره کند، با کارگر جماعت سروکله بزند اون اصلاً مال این حرف ها نیست. اون به درد این مسئولیت نمی خورد.اصلاً از همه اینها که بگذریم به بابام ارتباطی نداره که کی بره کارخانه، اون که خودش نیست ماهم خودمان می دانیم که باید چه کار کنیم. آخه بابام از پیغمبر خدا که بالاتر نیست، پیغمبر با اون عظمتش برای خودش جانشین نگذاشت، که بابای ما برای خودش جانشین گذاشته.

در این موقع بهزاد با عصبانیت می گوید: بس کن رامین! این اراجیف چیه پشت سرهم ردیف می کنی و می گی؟! این چه حرفهای مزخرفی هست که از دهنت در می آید؟ برو دهنت را آب بکش، توبه کن. کی پیغمبر برای خودشان جانشین تعیین نکردند مگه می شه، مگر اصلاً عقل تو، این را باور می کند. آخه بابا جون پیغمبرکه با این رنج و زحمت 23 سال مردم را هدایت کرد و براشون زحمت کشیده و از اون جاهلیت و نفهمی نجاتشون داده، یعنی می شه آنها را به حال خودشون رها کند و برای بعد از خودش جانشینی را معرفی نکند؟!

رامین می گوید: آره من خودم شنیدم خودم خواندم. این همه توی روزنامه ها، مقاله می نویسند نخوندی ، این همه سخنرانی ها می گویند، تو نشنیدی؟ آره بابا پیغمبرکسی را برای بعد از خودش انتخاب نکرده است. من مطمئنم.

بهزاد می گه : بسه دیگه، بس کن که دیگه فهمیدم چی توی اون کله ات کرده اند، تو، رامین جون ،گول حرف های یک سری این عرفای پوسیده و معاندان و مخالفان اسلام و پیغمبر را خورده ای، آنها به دروغ می خواهند برای همه جا بیندازند که پیغمبر برای بعد از خودشان جانشین تعیین نکرده اند. آنها با تحریف در روایات و احادیث و پوشاندن حق و حقیقت می خواهند بگویند که پیغمبر جامعه را رها کرده و برای بعد از خودش کاری نکرد. یعنی جانشینی برای خودش تعیین نکرد اما سخت در اشتباهند. آنها هر چه قدر هم که کار کنند نمی توانند این حقیقت را بپوشانند. رامین حالا خدایی ها، خودمونیم، به نظر تو بابات باید چه کار می کرد؟ باید همه چیز را می گذاشت و می رفت؟ اصلاً اگر تو خودت بودی چه کار می کردی؟ اگر این کارخانه مال خودت بود، حاضر بودی همه را به حال خودشان رها کنی و بری؟ دلت برای زحمت هایی که برای بدست آوردن اون کشیده بودی، نمی سوخت؟

در این هنگام استاد نظری وارد دانشکده می شود رامین و بهزاد جلو می روند سلام و احوالپرسی می کنند.

استاد می گوید: اسم شما چه بود؟قیافه هایتان برام آشناست ولی، اسمتان در ذهنم نیست، فقط پروژه خوبتان یادم هست.

اکبری استاد، من هم محسنی هستم.

آهان ، آره آره درسته. از وقتی پروژه شما از طرف هیئت علمی دانشگاه پذیرفته شد و به شما جایزه تعلق گرفت، واقعاً به شما افتخار می کنم، خیلی خوب عمل کردید. خیلی محسنی جان؛ مدیریت خوبی داشتی زحمت اصلی را تو کشیدی، تواگه خوب بچه ها را جمع و جور نمی کردی، به این خوبی در نمی آمد.

رامین می گه: نه بابا استاد، بچه ها خوب بودند. زحمت اصلی را آنها کشیدند. آخه من اصلاً از وسطهای کار دیگه نتوانستم با آنها باشم . عموم فوت کرد و دو هفته رفتم شهرستان .

استاد می گه : خوب تو حتمأ کسی را به جای خودت گذاشتی که کارها را انجام بده ؟

بله ،‌استاد ، کریمی را که می شناسید اون را انتخاب کردم. البته، آقا بهزاد راهنمایی ام کرد. گفت کریمی با تدبیر و زرنگ است ، خوب می تونه همه کارها را راست و ریس کنه.

خوب الحمدالله، دست همتون درد نکته بالاخره کار خوبی درآمد، موفق باشید.

استاد خداحافظی کرده و رفت.

بعد از رفتن استاد، رامین و بهزاد از خاطره های خودشان در مورد کار پروژه صحبت و چند تا خاطره جالب و خندیدنی تعریف می کنند.

بعد رامین و بهزاد در راه با هم صحبت می کنند و بهزاد می گوید راستی بابات کی می ره؟

شنبه می ره . بهزاد دعا کن خوب بشه، خیلی دلمون شور می زنه.

انشاءالله خوب می شه، ناراحت نباش.

با هم خداحافظی می کنند و از هم جدا می شوند.

در راه رامین در ذهن خود پروژه ، کریمی.( جانشینی رامین ) بیماری پدر ، حرفها و کارهای پدر را مرور می کند.فکر می کند پدر حق نداشته برای خود جانشین بگذارد . اما پس چرا اون برای پروژه خود جانشین گذاشته ؟ چه فرقی دارند؟ چه تفاوتی بین این دو موضوع وجود دارد؟ هم دلش می خواهد قبول کند هم نه ، حالا دو دل شده.

فردا صبح در دانشگاه دوباره حرف رامین و بهزاد در این زمینه شروع می شود.

رامین می گه :‌ آخه بهزاد بابام چرا رضا را، مدیر کارخانه اش کرد. چرا نگذاشت هر روز یکی مون بریم؟ چرا فکر می کنه فقط رضا می تونه؟

بهزاد می گه : یعنی تو ناراحتی که چرا تو را انتخاب نکرد؟ یعنی تو دوست داری رئیس باشی ، مدیریت کنی ؟ آخه چرا این طوری فکر می کنی. حتمأ پدرت توانایی مدیریت را در رضا دیده ولی در تو فعلأ ندیده ، نه اینکه تو نمی تونی نه ، شاید فعلأ تو آمادگی نداری ناراحت نباش، تو سعی و تلاش خودت را بکن . اگر تو کارآمد باشی، بالاخره از وجود تو هم استفاده می شود. حالا کارخانه بابات نشه یک جای دیگر ، تو تکلیف خودت را مشخص کن می گی بابات نباید جانشین برای خودش می گذاشت یا اینکه چرا رضا را گذاشت؟

خوب البته هر دو . ببین بهزاد تو رو خدا دیگه بس اینقدر این حرف ها را نزن ، بگذار من برم روی اینها فکر کنم، بعد می آیم تعبیرش را بهم بگو.

در این هنگام مهدی می آید با بچه ها سلام و احوالپرسی می کنه. کارت عروسی اش را به آنها می دهند . باز می کنند و می خوانند . روی کارت نوشته:

« الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیرالمؤمنین و الائمه المعصومین– علیهم السلام- »

مهدی می گوید: بچه ها کارتش خوبه ، قشنگ هست ، با کلاس و کشتی هست.

آره بابا خیلی هم خوبه.

بهزاد می گه: خیلی کارخوبی کردی که این حدیث را نوشتی، بگذار همه بدانند که خدا چه نعمتی را به ما بخشیده. جدأ اگه خدا پیغمبر، بعد هم امیرالمؤمنین و بچه هاشون را برای ما قرار نمی داد، ما چه کار می کردیم؟ اگر امیرالمؤمنین را نداشتیم اصلاً جامعه چی می شد؟ به سر اسلام چی می آمد؟ خدا را شکر که خدا امیرالمؤمنین را برای ما انتخاب کرد و پیامبر او را به ما معرفی کرد.

خوب بچه ها کاری ندارید، من باید برم خیلی کار دارم، زود بیائیدها منتظرتون هستم.

باشه برو ، دستت درد نکنه. ممنون خداحافظ.

همه از هم جدا می شوند. رامین در ذهن خودش به یاد روز غدیر، جانشینی امیرالمؤمنین و انتخاب ایشان می افتد.

می گوید: پیغمبر از میان آن همه آدم امیرالمؤمنین- علیه السلام- را انتخاب کردند.

و ذکر چند فراز از خطابه غدیر در مورد امیرالمؤمنین( أنا صراط الله المستقیم و ………. )

یعنی امیرالمؤمنین از همه والاتر بودند؟ از چه جهتی؟ از همه نظر؟ یا بعضی جهات؟

آیا همه قبول کردند؟ آنهایی که قبول نکردند چرا قبول نکردند؟ یعنی پیغمبر و حرف او را قبول نداشتند؟ پس مسلمان نبودند؟ پس چرا خودشان را مسلمان و صحابه پیامبر می دانستند؟ بعد سرنوشتشان چی شد؟

وای خدای من چقدر سؤال بی جواب دارم پس کی می شه به یاد کسی که به همه سؤالات جواب بده و به همه آنها پایان بده ، کی می آید آن منجی بی همتا خدا.

ذکر فرازهایی از خطابه غدیر در مورد امام زمان- علیه السلام-

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *