باز هم با نسیم خیالت…

باز هم با نسیم خیالت...

 

باز هم با نسیم خیالت امیدوارم

باز هم با نسیم خیالت امیدوارم و چه روزها که در انتظار این عیدم که شب را میهمان سازم. میهمان یک فنجان محبت، کم است خوب همراه باشاخه گلی سرخ، دشتی از ارغوان، باز هم کم است، سبدی حصیری از گل های نرگس. یاد باران قطرات شبنم روی گل نیلوفر فواره های خیال.

میهمان یک نوای دلنشین، آهنگ ملایم رود همراه با غزل خوانی مرغ عشق، نغمه سرائی طوطی، پا یکوبی دار کوب، نورافشانی طاوس، چرخ افشانی شاپرک همراه پروانه، تسلیم هر چه ستاره است برای نورافشانی، هر چه باد است برای نسیم پراکنی و موهای مشکی افشان ساختن، می خواهم شب را میهمان کنم، میهمان خانه چوبیم، حیاطش را آب پاچیده ام، گلهایش شکفته، برگهایش رنگ خزان نیست، صدای خش خش عابران، غروب سرخ در هیجان، نه همه اش بهار است، سپیده و گل یاس است، شمشادها چوبیهای قهوه ای خانه ام را پوشانده اند، تختش فرشی قرمز، سماوری زغالی، بوی دود چائی دم کشیده، بوی قلیان، کنارش حوض کوچک، شمعدانیها سر درهم، شب آیا به میهمانی خانه من هم می آید؟ در میان قاب چوبی میخکوب گشته به اطاقم، اسمی مرا به امید دعوت می سازد:

«السلام علی ساقی اولیائه مِن حَوضِ النبی المختار صلی الله علیه وآله»

چون دوست دارم آن یدالله را، با او که هستم همه چیز نور است. خاطره است. هوا اکسیژن دارد. گل بوئیدن دارد. زندگی رنگ دگری دارد. اخم شکستن دارد. و امید در تمام سلول های بدن راه دارد.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *