ام البنین بی پسر

ام‌ البنین بی پسر

ام البنین

ام البنین بی پسر

وقتی که مردترین مرد روزگار قاصدی راهی کرد
تا شما را همراه زندگی خویش گرداند
انگار تمام دنیا را با همه نعمت هایش ارزانی تان داشته اند، قند در دلتان آب شد
و تصورِ تحققِ این رویا مجال هر درنگ و تفکری را از شما گرفت…
و وارد شدید به زندگانی مولای متقیان امیر المومنین علی علیه السلام…
نه به عنوان همسر که خوب میدانستید همسری چنین سرداری کاری بس بزرگ است و عرضه داشتید می آیم برای همراهیتان…
و آمدید به خانه ای که بانوی یگانه اش سیده النساء العالمین بوده و هست، نه برای خانمی که برای خادمی..
و گام نهادید به منزلی با ابعادی کوچک اما جاودانه ی تاریخ، آمدید برای ماندگاری و جاودانه شدن…
وقتی قصد آمدن کردید، نیک می دانستید کمر به کنیزی می بندید، برای دردانه هایی که زاده ی برترین زوج خلقت هستند و تمنای یک روز خدمت به ایشان بهترین آرزوی هر دلداده ایست…
می دانستید باید از همه چیز بگذرید، حتی از نامتان، که تقاضا فرمودید، یا علی، مرا فاطمه نخوانید چرا که هر بار دل نازک فرزندان زهرا سلام الله علیها مکدر می گردد و من تاب این را ندارم
و با ورود اولین فرزندتان، قنداقه را دور سر کودکان فاطمه سلام الله علیها گردانده و عرضه داشتید کودکانم و همه ی هستیم بلا گردانتان…
و چه زیبا این ادعا را مبدل به عمل فرمودید آن زمان که بشیر خبر از مصیبت عظمای کربلا آورد
و فرمودید:
از حسینم چه خبر؟
همه ی فرزندانتان را کشتند
از حسینم چه خبر؟
دست های عباس را قلم کردند؟
از حسینم چه خبر؟ از حسینم چه خبر؟؟؟؟؟
او را تشنه لب شهید کردند
و فرمودید:
اَولادی وَ مَن تَحت الخَضراء
کُلُهُم فِداءً لِابی عَبدِالله الحُسَین عَلیه السلام
و چه مادر مردپروی بودید شما،
بانو‌ ام البنینی که دیگر پسر ندارد

الحقیر هاشمی

 

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *