اسارت

اسارت

 

روز بعد از فاجعه و آغاز اسیری است

زنان و کودکان به صف شده اند و

اشتران بی جهاز آماده

تنها مرد کاروان هنوز در تب می سوزد

و کاروانسالار این قافله عقیله بنی هاشم است…

یک به یک نظارت می کند بر سوار شدن این داغدیدگان، مبادا کسی جا بماند…

و در آخر نوبت به خودش می رسد، نگاهی به دشت پر بلا و بدن های بی سر

و نگاهی به سمت مدینه می اندازد

و تداعی می شود سوار شدنش به هنگام خروج از مدینه

وآهی سینه سوز از نهادش دل کاروان را به آتش می کشد…

و‌حرکت کاروانی غمزده و‌محزون…

و وای از لحظه ای که به کنارقتلگاه می رسند و خزان آغاز می گردد و همه از بالای مرکب ها به زیر می ریزند…

و با ضرب تازیانه، این زنان و کودکان عزیز از دست داده را از پیکرهای زخمی و غرق به خون و بی سر جدا می کنند و به راه می افتند…

در خطی مستقیم، در دل صحرا، زیر آفتاب سوزان ، کاروانی به پیش می رود از دشت بلا به بازارهای کوفه و شام…

و آه از این مصیبت

و آه از دل زینب سلام الله علیها

آجرک الله یا بقیه الله

الحقیر هاشمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *