از عزای سرور شهیدان3

از عزای سرور شهیدان3

 

شب اول، داغ اول
جوان عاشق بود. جنگاوری عرب بود. به شجاعت شهره داشت. شمشیر در کف داشت و قد و قامتی بلند. هاشمی نسب بود. چشمان زیبایی داشت.
جوان عاشق بود. دل باخته بود به چشم های غرق در آرامشش، دست خودش نبود این دل باختگی، کبوتر دلش بی قرار بود برای معشوق.
جوان عاشق بود. عاشق طمانینه و متانتش شده بود. به آقایی و کرمش دل باخته بود. بی پروا دوستش داشت و پرواز بر آسمان این عشق آرزویش شده بود.
جوان عاشق بود. مبهوت اقتدار علوی در دریای نیلگون چشمان نافذش شده بود و تاب دوری اش را نمی آورد.
جوان عاشق بود و حتی تجسم معشوقش هم قلبش را به تلاطم می اندخت. عاشق بود و برای عاشق چه چیزی شیرین تر و گوارا تر از آن که معشوقش از او چیزی طلب کند. این طلب هر چه میخواهد باشد اما مهم این است که معشوق چنین از او خواسته.
جوان مست حرف زدن معشوق بود و مجنون نگاه هایش. حسین لب گشود و مسلم گوش فرا داد.
ماجرا به نامه ها و اصرار های کوفیان باز میگشت. از بدگمانی این خاندان به کوفه ی هزار رنگ. از حوالی محرابی که هنوز بوی خون میدهد.
مقصود معشوق آن بود که میخواهد از صحت این نامه ها و اصرار و طلب ها مطلع شود. جوان عاشق بال گشود برای پرواز بر فراز آسمان حب حسین، هنگام خداحافظی با مه روی خانه اش چنین گفت: یگانه ی شب های تارم، عصاره خلقت و راز اعجاز خدا- برادرت را میگویم- چیزی از مسلم بخواهد و مسلم دریغ کند؟ وای از مجنونی همچو من و لیلایی همچو او . همه چیز محیای پرواز است. بانو رخصت میدهید؟
بانوی جوان لبخندی زد و ساکت بود. سکوتش آکنده از حرف های ناگفته بود. اشک هایش امانش را بریده بودند و فرصت خوب نگاه کرد به سیمای همسر را از او میگرفتند. لب گشود و به همسر عاشقش چنین گفت: وداع سخت است عزیز جان اما دیدارمان به قیامت؛ آنجا که باید دستم را بگیری محبوبم.
اسب شوق را هی کرد و بال گشود. لختی بعد هم میان لبیک یا حسین ها غرق شده بود. چیزی هم نگذشت که کوفیان به همان شوق طلب حسین، دستش رها کردند و میان خاک و خون جوان در تاریکی های شهر به عمویش پیوست.
و جوان عاشق بود.
کاش در جوانی عاشق و شوریده و مجنونت شوم. همچون مسلم.
هر چه بخواهی به دیده بگذرام و هر چه اراده کنی محیا کنم. همچون مسلم.
کاش حتی اگر بگویی یک تنه به لشکر انبوه گرگ صفتان بزن، بی درنگ سمعا و طاعتا بگویم.
یا ایهالحاضر!
ما عاشقیم. عاشق خال گونه ات شدیم. من به قد و قامتت دل باخته ام. این ساعات روضه میگذرد. روضه به اوج میرسد. آنجا که در میان هق هق نفس میرود یادت می افتم.
راستی چقدر عزاداری: آجرک الله یا حجه الله
یادداشت های روزانه یک گمشده

مرضیه سادات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *