از عزای سرور شهیدان 2

از عزای سرور شهیدان 2

 

بخوان و فریاد بزن “بسم الرّبِ الحُسَین” آغاز شد.
اقامه ی عزا سرور جهانیان، چشم هایم را میبندم، در دلم همه چیز آذین شده به پارچه های مشکی و گوش تیز میکنم که صدای قدم های ارباب را بشنوم. چشم باز میکنم تا ز کجا رنگ مشکی به احتزاز در آمده ببینم، چشن بدوزم و لذت ببرم و شامه تیز کرده تا بوی چایی تازه و اسپند، روح و جانم را تازه کند. چه عزای احیا کننده ای!
و قصه ی چایی هیئت و همان عطر آشنا. به یاد چایی شیرین کربلایی ها دلم حلاوت احلی من العسل دارد و اینجا به اشیاء جان بخشیده ای. اشیاء زنده اند، نفس میکشند و هق هق میکنند. ای وای از این عزا.
صدای گریه های سراسیمه ی علم و کتل به گوشم رسید و ایستادم مقابل استکان ها و اشک های بی صدا جاری بر صورت هایشان را نظاره گر شدم و پارچه های مشکی هر کدام حرفی برای زدن دارند.
یکی فریاد میزند باز این چه شورش است.
دیگی بغضش را فرو میخورد و نجوا میکند هَل مِن ناصر یَنصُرَنی.
ما که هیچ، این ارباب اجسام را هم روح و حیات بخشیده.
و اکنون لحظه دلپذیری غلامی فرا میرسد، نوکری آداب دارد. لباس مخصوص دارد. در کمد را باز میکنم. پیراهن مشکی روح نوازم را بیرون میکشم با چشم تر نگاهش میکنم و بی اختیار ناله سر میدهدکه :
چقدر لباس سیاه به نوکرات میاد.
راستی صاحب عزای کریم!
چه بگویم جز آجرک الله یا امام الغریب

یادداشت های روزانه یک گمشده
شماره 10، از انتهای زمانه

مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *