آیا بگویم…

آیا بگویم...

 

آیا بگویم

آنقدر داغ سنگین است که نمی دانم از کجا بگویم…
از این مصیبت عظما،اَعظَمَ المُصیبَه…
از آن لحظاتی که حسین علیه السلام با هرشهیدی که به دارالحرب برمی گرداند، تو‌گویی خود نیز یکبار به شهادت می رسید…
و یا از لحظات وداع با خیام و فاطمیات…و فریاد عطشاناک الوداع که جان حسین علیه السلام را به آتش می کشید…
چه بگویم؟ زبان الکنم قاصر از این فاجعه است…

و آه از آن لحظه که امام علیه السلام نگاهی به دشت پر بلای کربلا می اندازد که بدن های بی جان و خونین اصحاب و اهل بیت سراسر صحرا را پوشانده است..
و چون دیگر کسی برایش نمانده، برای آخرین بار عزم میدان می کند با آن تن مبارک صد چاک…
آه آه آه از این مصیبت جانسوز…
و میبینم که حجت خدا تنها و بیکس در برابر خیل گرگان گرسنه ی تیز دندان…
از هر طرف با هر چه داشتند زخم‌ زدند…
آیا بگویم:
از سنگی که بر پیشانی نشست و خون به چشمش جاری شد…
و یا از دست مهربانش که با کهنه پیراهن بالا آمد برای پاک کردن خون و دستی ناپاک که سینه ی مبارکش را نشانه گرفت…
و یا از تیری سه شعبه که بر قلب نازنینش نشست…
و بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد…
و یا ازحرامیان و‌ناجوانمردان که با ترس و واهمه به عزیز زهرا سلام الله علیها نزدیک شدند…
آیا بگویم:
مادرش هم در کنار گودال زبان گرفته بود و نظاره می کرد…
وَشِمرُ جالِس عَلی صَدرِالاَرباب…
و امان از دل زینب سلام الله علیها که از بالای تل زینبیه نگاه می کند…
و شمشیر ها و نیزه ها و خنجر ها و…که بالا و پایین می رود…
و بگویم از
۱۲ ضربتی که از قفا سر حسین بن علی علیهم السلام را جدا نمود…
آری چون، پسر علی علیه السلام بود…

بُغضَ لِاَبیک

آجرک الله یا صاحب الزمان

الحقیر هاشمی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *