آزاده تر از…

آزاده تر از ...

 

اولین بار در شراف دیده بودش. منزلگاهی میان مکه و کوفه. مامور بود هر کجا حسین بن علی و کاروانش را دید سد راهشان شود. او را دید و چیزی در نگاه حسین دلش را لرزاند. چیزی از عطوفت و هیبتش به جانش نشست و گویی بذر محبتی در دلش کاشته شد. این سر آغاز داستان بود و اما کمی بعد این مرد به خود آمد.
از روزی که حسین را در شراف دید و سد راهش شد، از روزی که پیشنهاد بیعت با یزید ملعون را به حسین داد و پاسخ کوبنده حسین را شنید گذشته بود اما گویی از آن روز چیزی در دل این مرد سر جایش نیست.
به خود آمد و خودش را در رزم جامه رو به روی پسر فاطمه دید. این لشکر بویی از آن چهل تنی را میدادند که در کوچه ی بنی هاشم ننگی به تاریخ نشاندند.گویی قرار است این بار هم ننگ تازه ای به دامن روزگار بنشیند. دست و دلش لرزید. دنیا مقابل دیدگانش تار شد. ریختن خون پسر فاطمه کجا و من کجا؟
چه شد که اینقدر بی غیرت شده ام؟ در بی گناهی و بر حقی این مرد همین بس که خون فاطمه و علی در رگ هایش جریان دارد. اگر بی گناهی اش را میدانم، بی گناه کشی آن هم پسر فاطمه شقاوت است.
بوی حیوانیت به مشام حر میرسید و دستانش بی امان میلرزید. عذاب وجدان خوره شده بود به جانش.
اما میدانست سرانجام حسین بن علی جز مرگ نیست و فرار از این لشکر هم دشوار و شاید ناممکن.
چه باید بکند؟
در لحظه ای تصمیمش را گرفت و دل به دریا زد: من هر چه که باشم، هر قدر گناهکار و هر چند مانع راه حسین شده بودم، اما دست به خونش آلوده نمیکنم و نسبت به این مظلومی پسر فاطمه سکوت نمیکنم.
و عاقبت این تصمیم آن شد که در کم تر از نیم روز بعد از آن لحظه حر بن یزید ریاحی همچون ماهی در خون خود می غلتید. امام بالای سرش آمد. همان کاری که با اصحاب و مقربینش میکرد. و حر آنچنان آرام بود که در تمام لحظات عمرش چنین آرامشی را نچشیده بود. ابا عبد الله به چشمان دریایش نگاهی کرد و لب گشود: مادرت چه زیبا نامت را حر گذاشته ای آزاده مرد. حر میخواست از شوق اشک بریزد. امام تکه پارچه ای از لباس خود را بر سر حر بستند تا مانع از ریختن خون شوند و این تکه پارچه حالا تمام دارایی و عزت و آبروی حر بود.
حر ادب کرد، ندامت کرد، اشک ریخت، توبه کرد و حرشد. آزاده تر از نامش.
کاش همچون حر برایت ادب کنم، ندامت کنم، اشک بریزم ، توبه کنم و آزاده شوم.
امام به حال توابی کرم نشان دادند، همچون اصحابشان او را بر شمردند و از لباس خود تکه ای هدیه اش کردند.
کاش لایق آن باشم که حضرت دلبر نیم نگاهی هر چند گذرا به احوالم کنند.
یادداشت های روزانه یک گمشده
از عزای سرور جهانیان
مرضیه سادات بیات غیاثی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *