×

سر بر سنگ و کلوخ

1398/09/10

سر بر سنگ و کلوخ

بالاخره زمان وصل رسید و آمدی بابا

آمدی و این ویرانه را نورباران کردی...

حال که آمدی، فقط گوش کن بابا...

آنقدر حرف های نگفته دارم برایت که دلم می خواهد فقط گوش کنی و بشنوی درددل هایم را...

 

بابا، به یاد داری که نازدانه ات فقط بر روی بازوان ستبر تو به خواب می رفت...

اما الان مدتیست سر بر سنگ و کلوخ های بیابان می گذارم و چه خواب های هراسناکی می بینم...

 

بابا، به سرم دست نکش... گمانم تمام استخوان های سرم شکسته که این سردرد رهایم نمی کند...

 

بابا، بر دستهایم رد طناب چنان اثر کرده که دیگر نمی توانم حتی نوازشت کنم...

 

بابا، من که یک بار طعم یتیمی و بی مادری را چشیده بودم نمیدانم کدام ناجوانمردی تو را ازمن گرفت و دوباره یتیمم کرد...

 

بابا، چشمهایم کم سو شده، آخر مگر دختر سه ساله چقدر تاب ضربه ی سرنیزه دارد؟؟؟

 

بابا، از پاهایم نگو که دیگر جایی برای فرو رفتن خار مغیلان ندارد و چه نامردند این خارهای بیابان...

 

بابا، از کمرم نگو که وقتی راه می روم همه می گویند شبیه مادرت شده ام...

 

بابا، نمیدانم چند بار از بالای مرکب به زمین افتادم  دیگر حسابش از دستم بیرون است ، اما تمام تنم نیلی شده و توان راه رفتن ندارم...

 

اما نه فقط لبهایم اندکی سالم مانده است، در حالی که لبهای خشک و خونین تو در برابرم است،

 

نه نمی‌شود این معادله درست از آب در نمی آید، باید کاری کنم تا با هم برابر شویم...

 

و رقیه خاتون، این نازدانه کاروان کربلا،  در مقابل راس بریده و خونین پدر، آنقدر بر سر و صورت زد تا بیش از پیش شبیه پدر گشت و در حالیکه سر مبارک را سخت در آغوش گرفته بود به سوی جنان پرواز کرد...

سلام بر شاهدخت دشت کربلا

 

الحقیر هاشمی

 

لینک مطالب مرتبط:

ابر سیلی

سرورانه ها-62

میلاد اشک


f 0c 11 v
 
 
پسندیدم  f

g y اشتراک در شبکه های اجتماعی

:نام
:ایمیل
:نظر
:کد امنیتی
لیست مطالب
کلک پارسه