×

سفری با پای دل

1398/05/28

سفری با پای دل
 
در کوچه های دلتنگی 
در شهر غبار گرفته 
در هیاهوی گذر زندگی 
امروز غمی در همه جا موج می زند
و دریای دل غمگینم را مواج می کند
و ابر چشمانم باران اشک می بارد 
آرام نیستم، طوفان درونم مرا می کشاند به یافتن پاسخ این همه شیدایی
اوراق ذهن پریشان را برگ برگ جلو می روم و می رسم به  آخرین روز ذی القعده...
و ناگاه میابم علت این حال سودایی را...
آری جوانی از دنیا رفته و این خودش به تنهایی برای این حجم اندوه کافیست...
اما وقتی آن جواد دردانه رئوف ترین امام باشد
وقتی که جودش زبانزد باشد و او جوادالائمه علیه السلام 
وقتی پس از سال ها دلش را به داشتن فرزند خشنود کرده باشد
وقتی خودش نیز در کودکی طعم تلخ یتیمی را چشیده باشد
وقتی آخرین جرعه جام زندگی را در غربت نوشیده باشد
و وقتی این زهر جفا را نزدیکترین شخص خانه به او خورانده باشد...
دلت می سوزد، آتش می گیرد و جانت را خاکستر می کند...
از این‌داغ بزرگ، از این مصیبت کمر شکن، از این همه نامردی و جور...
و دلت پر می کشد به سوی صحنی که تنها نگاه کردن‌به آن، دو گنبد با صفا چشمت را روشن می کند و در آنجا از عمق جان بو می کشی این رایحه بهشتی را که در میان صحن کاظمین، در بین گنبد و بارگاه پدر بزرگ و نوه ای آسمانی رایحه ی غریب الغربا یعنی همان امام رضا را نیز حس می کنی...
و در این سفری که با پای دل آمده ای
می شنوی صدای مادری را که در عزای جوانترین امام، عزیزترین پسر، و کوثر ثانی پدر، آقای جوان ما جوادالائمه، زبان گرفته و‌مویه می کند، 
و تداعی می شود برایت ناله مادری در گوشه گودال...
و در این ‌روز سراسر ماتم
و برای گرفتن انتقام این همه ظلم  از ته دل تمنای فرج را از خدا میخواهی و‌زمزمه می کنی
 
اللهم عجل لولیک الفرج 
 
قلم سرکار خانم هاشمی
 
 
لینک مطالب مرتبط:
 
 
 

0f 0c 59 v
 
 
پسندیدم  f

g y اشتراک در شبکه های اجتماعی

:نام
:ایمیل
:نظر
:کد امنیتی
لیست مطالب
کلک پارسه