×

کد:A-1012

1396/07/22

کد:A-1012
دکتر اسدی ـ محرم
قالَ اَلحُسین(علیه السلام):م-1 امیدوارم انشاءالله عرض ادبها و عزاداری ها و توسلات و عبادت های این ایام همة عزیزان، مورد قبول حضرت حق وارد شده باشد و انشاءالله با شرکت در مجالس حسینی و شکسته شدن دل و جاری شدن اشک بر دیدگان زمینة شستشوی درون و پاکی و صداقت و صفای بهتر قلب برای قرب بیشتر حضرت حق و انس ارزنده تر با عالم معنا به همگی انشاءالله دست داده باشد.پایان جلسه شب یازدهم،که در جمع عزیزان بودیم،دوستان فرمودند که اشارة مختصری به رابطة حکمت نظری و علمی و عالیترین حالت، محبت و از آن مرحلة صدر به قلب و از قلب به فؤاد و از فؤاد به شغاف رسیدن،منتها فرصت توضیح دست نداد،فرمودند این بحث تکمیل بشود. من امشب را استثناء در ادامة همان بحث،این قسمتی را که اسم بردم اجازه بدهید بحث کنم،اگرچه بخواهیم در خصوص باز خود حکمت، ده جلسة دیگر هم ادامه بدهیم جا دارد، اما نمی خواهیم،ما این جلسه را به یاری خدا تکمیل می نماییم.عرائض 11 شب ایام محرم را، هفتة آینده به یاری خدا به جمع بندی بحثی که داشتیم می پردازیم،چون آخرین جلسة امسال ما هفتة آینده است،هفتة بعدش دیگر شروع تعطیلات نوروزی که هست جلسه نخواهیم داشت تا شب جمعة بعد از سیزده که که انشاءالله شب 28 ماه صفر خواهد بود ما آن شب جلسه خواهیم داشت و شب بعدش که شب شهادت امام رضا (علیه السلام) است.حالا اجازه بدهید امشب من پیگیری کنم بحث ایام دهة ماه مبارک محرم را و انشاءالله هفتة بعد هم جمع بندی بحث آیات قرآنی که داشتیم تا برای بعد از تعطیلات به یاری خدا آماده بشویم.عرض کردم که امام حسین (علیه السلام) فرمودند:نور هدایت،روشنگری،ارشاد در دنیای ظلمانی و تیرة آن عصر که تمامی عوامل دست به دست هم داده بود تا حقیقت مخفی شود،گمراهی ها جامعة بشری را کاملاً تیره و تار ساخته بود. به منزلة شبی تاریک و ظلمانی که همه در این تیرگی ها قرار گرفته بود لاحَ سر زد و درخشید، اون روشنایی نور امام (علیه السلام)،همانگونه که در صبح خورشید می دهد و تیرگی ها را از بین می برد،شب تاریک و ظلمانی را روشن و برای مردم امکان دیدة حقایق را فراهم می کند،با نور هدایت امام حسین (علیه السلام) حقایق روشن شد، اما بحث این بود که خود آن حضرت عامل این نور و روشنگری را حکمت خود را معرفی کردند. وَلاحَ بِحِکمَتی،بوسیلة حکمت من امام حسین (علیه السلام) این ارزشها در جهان بشری نمودار گشت.خوب حکمت را بحث کردیم،حکمت نظری،حکمت علمی،خداوند بزرگترین ثروتی که به ما انسان ها داده است،دو بالی است که بوسیلة این دو بال مرغ وجود ما می تواند به پرواز دراید و اوج بگیرد،یکی بال معرفت و شناخت،یکی بال عمل و جنبه های فعلی خارجی.در بعد شناخت که حکمت نظری می شود،عالیترین شکل شناخت که حقیقت اشیا را دریابد،با همة توضیحاتی که عرض کردم،حکمت نظری نام می گیرد.عالیترین شکل عمل که بهتر از او عمل نمی شود،که به تدبیر قرآن کریم عمل صالح نامیده می شود،حتی از عمل حسن هم بالاتر،یعنی اگر شما این کار خوبی که الان انجام می دهی،امکان انجام کار بهتر از آن هم داری،این عمل،عمل حکیمانه و عمل صالح نیست.عملی که بهترین عمل است در آن شرایط زمانی و مکانی،این عمل می شود حکمت عملی یا به تدبیر قرآن کریم عمل صالح.اما بحث  شب آخر ما این بود،گاهی انسان ها در مقام معرفت نسبت به حقایق مشکل دارند،خوب حقایق را نمی شناسند،اگر حقایق را نشناختند طبیعی است که در مرحلة عمل،عملی که سزاوار است انجام نخواهند داد.اما مشکل دیگر ما این است،می شناسند ولی در مقام عمل بین آن شناخت و عمل موانعی پیش می آید و نمی گذارد آن معرفت و شناخت به عمل تبدیل شود.اگر بناست ما در این بحث نظر و معرفت حکیم شویم،حکمت نظری پیدا کنیم  اما در این بحث عمل حکیم نباشیم،حکمت عملی نداشته باشیم،آیا مصداق این آیه شریفه نمی شویم؟م-2 گناه بسیار بزرگی است در پیشگاه خدا،آنان را که مسائلی را،حقایقی را می فهمند،می پذیرند، ادعا می کنند در مقام نظر و اعتراف فکری و اندیشه ای معترفند،ولی در مقام عمل کوتاهی می کنند و عامل نمی شوند،علت چیست؟می خواهیم با توجه به قرآن کریم،و روایت و عقل که در ارتباط با همان بحث حکمت است و ارتباط با عقل و دل انسان، به اندازه یک جلسه البته نه بیشتر،به این بپردازیم.گاهی انسان ها وقتی یک مطلبی را پذیرفته اند و قبول کرده اند،خوب که دقیق می شویم علت پذیرش تحریک احساسات و هیجان آن هاست.الان در یک شرایط جوی قرار گرفتیم،در یک محیط اجتماعی قرار گرفتیم،یک سلسله عوامل بیرون از وجود شخصی من به درون من تاثیر گذاشته،ولی چه بعد درونی را ؟بعد هیجان و احساسات درون مرا،ممکن است آن عامل بیرونی،عامل خوب و مفیدی باشد،مرا هم تحریک کرده به سوی خوبی ها، اتفاقاً عمل من عمل خوبی است ولی ریشة این عمل خوب،معرفت،شناخت،ایمان،باور و اعتقاد و شخص خودم نیست.گرچه این عمل شاید حکیمانه باشديا،چون حکیمی با شناخت حکمتی مرا بسوی مثلاًXً تحریک می کند و الان عمل Xعمل حکیمانه ای است با معرفت یک حکیم دیگر.منتها علتی که من به این عمل حکیمانه کشیده شده ام،معرفت و حکمت نظری خود من نیست، معرفت دیگری است،مثلاً اگر بچه ای را در یک دبستان وادار به درس خواندن می کنند،آن پشوانة فهمی معلم،پشوانة درکی پدر و مادر که درس خواندن مفید است،با وعدة جایزه دادن،تشویق کردن فرزند را تحریک به درس خواندن می کنند.گرچه فعلش درس خواندن است خوب است،ولی پشتوانه و محرک درونی این فرد برای این عمل درک خودش نیست.لذا اگر این عامل هل دادن و تحریک احساسات را برداشتیم این فرد درجا می زند و یا به عکس  به جای پشتوانة حکیمانة مثبت که او را هل می دهد یک پشتوانة غلط جاهلانه معرض بیاید با لطایف الحیلی تحریک احساسات و هیجانش را در آن راستای مورد نظر خود پیش بگیرد،آیا این فردی که تحت تاثیر عامل بیرونی قرار می گیرد، با هیجان به سمتی کشیده می شود،این دو مورد تحریک کننده ،مثبت حکیم،غیر مثبت و جاهل ،اما شرط تحریک این قوی تر از این است،این فرد تحت تاثیر این فرد قرار می گیرد یا نه؟ بسیاری در طول تاریخ این جوری بودند،اگر مثلاًٌ مردم کوفه،تا چند لحظه قبل،تا سی هزار وده هزار،دنبال حضرت مسلم می آیند،زنده باد مسلم می گویند،فریاد یا ابا عبدالله سر می دهند،ولی بعد از نماز مغرب حضرت،آن تعداد بیشتر باقی نمی ماند،آیا این مقدار حرکت در جامعه بر مبنای چه بود؟اجازه بدهید یک مثال عرض کنم،آقا یه طنابی به گردن من بستند،من را دارند به این سمت می کشانند از بنده می پرسنذ؟ به چه دلیل شما انتخاب کرده اید این سمت بروید،جواب بنده چیست؟ من انتخاب نکرده ام،خواست من نیست،مرا به این سمت می کشانند.و اگر یک قدرت قوی تری پیدا شد مرا به این سمت کشاند دلیلی ندارد که من به این سمت نروم.من نیستم که به این سمت می روم،یا به قول صاحب نظران،اگرشما یک تنوری داشته باشید و داخل این تنور بخواهید نان بپزید از بیرون لازم باشد کاسه کاسه، ظرف ظرف، شما آتش در این تنور بریزید ، به اندازه ای آتش بیرونی تنور را گرم می کند نان می پزید،پنچ تا نان پخته اید ،حرارت این ظرف آتش تمام شد . باید یک ظرف دیگر آتش از بیرون بیاورند تا بشود نان پخت ، و گر نه این تنور دیگر قدرت نان پختن ندارد. اما اگر از درون شعله ور شد ، تا زمانیکه شعله وری و حرارت بخشی داخل تنور هست . شما می توانید نان بپزید .یک عده علتی که اعمالشان،اعمال پابرجای قوی، ثابت قدم و درست نیست،تحت تاثیر هیجانات درونی، و تحریک احساسات درونی هستند. به کمک عوامل بیرونی که در قرآن کریم هم قبلاً براتون شاهد آوردم، خدا وقتی داستان بنی اسرائیل  را نقل می کند، آنچنان تحت تاثیر هیجان واقع شدند، با موسی به حرکت درآوردند، فرعونیان همه غرق شدند و از بین رفتند. ولی چهل شب موسی از میان مردم رفت، همین مردم دنبال سامری رفتند، گوساله پرست شدند، تا حدی که جناب هارون، جانشین حضرت موسی (علیه السلام) در میان این مردم ، این مردمی که به قول قرآن م-3 شما دیدید، نظاره گر بودید. با این همه حرف ها، موسی فرموده هارون جانشین من است، حرفش را گوش کنید ، خدا من را دعوت کرده م-4 خدا با من وعده کرده، من باید برای یک ماموریت الهی بروم. کار را به جایی رساندند که وقتی حضرت موسی از کوه طور برگشت، به برادرش هارون فرمود: این چه وضعیه؟ این مردم چرا این گونه شده اند؟این قرآن کریم است که صریح می فرماید:م-5 این مردم مرا ضعیف گیر آورده اند، و حتی داشتند مرا می کشتند، تا پای قتل من هارون ایستاد ، همین مردمی که با موسی بودند و فرعون  را غرق کردند. این نوع حرکت، حرکت حکیمانه نیست. اگر ما بخواهیم حکیم باشیم، در بحث نظر مفصل بحث کردیم .بگذریم، در بحث عمل ، ریشة عمل ما تحریک احساسات و هیجان، امروز یک جو، با یک لطایفُ الحِیَلی ، در گوشه ما به گونه ای زمزمه می کنند، ما تحت این زمزمه ها می گوییم Xخوب است ، فردا یک عامل دیگری، با یک لطایف الحیل دیگری ،یک زمزمه های دیگری در این گوشه ما می کنند. تحت این تاثیر این زمزمه واقع می شویم، می گویی نهY خوب است. پس فردا می گوییم نه Z خوب است ، گاهی می گوییم نه همان Y خوب بود،می گوییم نه، تا آخر عمرم هم نمی دانم بالاخره خوب چیه؟ هر لحظه به رنگی بت عیار برآمد.پس تا زمانیکه انسان در درون خودش از آن معرفت که به حد عالی که به تعبیر قرآن ایمان ،ایمان مستقر، تعبیری که در آیات و روایات دارد، حتی ایمان تنها نیست ، ایمان مستقر یعنی ایمانی که استقرار یافته ، جا گرفته ، نه اینکه من چهارده روز ماه مبارک محرم، احساساتی شدم ، یک مقدار در من عشق و شور و هیجان در من ایجاد شد ،این قطعی است . ماه مبارک رمضان و شب های قدر و تو مجالس قرآن به سرو یک تکانی خوردیم، یک مقداری انگیزه های درونی من قوی شد این ایمان مستقر نیست . یا تحت تاثیر یک عمره ای، یک زیارت اینها خوب است ، نمی گویم اینها بدها ، ولی در صورتی خوب است که واسطه برای ایمان مستقر باشد .همانطور که در بحث های معرفی، می گویند شک خوب است در صورتی که مقدمة یقین باشد . شک گذرگاه خوبی است ، نه توقفگاه. اگر شک نکنیم زمینة سؤال و جواب و تحقیق و پرسش و استدلال کردن و قوی شدن و یقین پیدا کردن برای ما حاصل نمی شود، ولی اگر در مرحلة شک ماندیم و دنبال جواب برای تحقیق نرفتیم ، به یقین نمی رسیم . در مرحلة دهة محرم ، ماه رمضان، مناسبتهای دیگر، سفرهای زیارتی ، کربلایی، نجفی ، مشهدی ، یک تکان در درون ما می خورد. این تکان فقط در حد تحریک هیجان و احساسات می باشد . شما احساسات مردم کوفه را در زمان حضرت مسلم و امام حسین (علیه السلام) کم نگیرید ، ولی هیجان بود ، هیجان نتوانست آن اثری را که بناست باقی بگذارد.پس یک اگر درون ما فقط تحت عوامل بیرونی ، شرایط گوناگون محیطی و اجتماعی و زمانی و مکانی ، تحریک هیجان و احساساتی است ، عمل من عمل حکیمانه نیست . ما به اون نتیجة مطلوب نمی رسیم .دو ، در درون ما می پذیریم مطلبی را ، ولی وقتی به انگیزه های درونی نسبت ، اینجا خیلی دقیق است ، تقاضا دارم دقت کنید ، سریح می خواهم رد شوم . در درون ما می پذیریم مطلب را ولی انگیزه های درونی که از درون دارد تقویت می کند  نه بیرون و این درون ، عوامل بیرونی مناسب خودش را پیدا می کند. نوریان، من نوریان را طالبند م-6 کند هم جنس با هم جنس پرواز        کبوتر با کبوتر ، باز با باز     درونم ، کدام  بعدش چسبیده  به این خواسته ، بعد حیوانی ،بعد غریزی ، بعد منفعت طلبی ، بعد ریاست خواهی و شهوت خواهی و دنیا طلبی یا بعد الهی معنوی ؟ اگر بعد حیوانی درونم دارد دامن می زند ، مرتب در بیرون از من عواملی که تقویت کننده و ارضا کننده بعد حیوانی است آنرا دنبالش می رود ، حالا از قرآن برایتان می آورم ، ولی اگر درونم بعد فطرت و بعد الهی، وجود من این را می خواهد ، می رود ، دنبال اولیای الهی که تقویت کننده بعد فطری هستند . مثلاً شما به این آیه عنایت کنید تا، توضیح می دهم بحث را ، سریع فقط . شما به این آیه عنایت کنید:م-7 یک عده ، ایمان مربوط به امنیت درونی است دیگر ، آن حالتی که من در درون  دارم ، اینگونه هستند که وقتی آیات خدا بر آنها تلاوت می شود کیف می کنند ، دلشان دارد از جا کنده می شود . یاد خدا براشون مطرح می شود  مثل اینکه بال در می آورند، اوج می گیرند ، خوشحال می شوند ، اینها یک حالت خاصی بهشان دست می دهند ،اما نقطة مقابلش ، فرمود منافقین و کفار کسانی هستند که وقتی ذکر الله می شوند دلهاشون چه می شود؟ ، می گوید آی باز هم از این حرف ها می زنند ! باز هم دوباره یک دقیقه دور هم نشسته ایم آیه گذاشته اند! ، یک دقیقه دور هم نشسته ایم حدیث برای ما خوانده اند! اما یک چهار تا جوک بگویید حال کنیم!، مثلاً چرا ؟ درون کیف می کند آیه بشنود ، به اقتضای درون ، بیرون اقتضای خودش را می گیرد. درون خدایی است ،درون خدایی بیرون خدایی می طلبد .یک انسان  الان توی جلسه نشسته ،آقا در این جا، نه بهش فحش داده اند ، نه توهین کرده اند نه حرف زشتی بهش زده اند،نه پولش را بلند کرده اند ، نه چه کرده اند ،هی میوه تعارف کرده اند ، هی چای تعارف کرده اند ، هی غذا تعارف کرده اند ،هی انواع مثلاً اطعمه و اشربه را جلویش آورده اند ،دو سه ساعت این جلسه طول کشید ، از جلسه آمد بیرون ، می گوید داغون شده ام ، پدرم درآمد ، از رنجی در این جلسه بردم می گویند چرا ؟ می گوید آنچه در این جلسه مطرح بود شکم و شهوت بود ، آنچه در این جلسه مطرح بود مادیات بود ، آنچه در این جلسه مطرح بود اقتضای عزیز حیوانی بود  خوب به شما توهین کردند ؟ نه ، به شما فحش دادند ؟ چرا ، چون درون یه چیز دیگر می خواهد
روح را صحبت نا جنس عذابی است الیم  لذا ما در مرحلة درون اجازه بدهید سورة بقره ، آیه 254 به بعد ، دیگر نمی رسیم آیات را بخوانم قبلاً هم به یک مناسبتی این آیات را براتون بحث می کنم ، ولی تقاضا می کنم  به این آیات دقت کنید در ارتباط با این بحث ما خیلی ظریف  و عمیق است م-8 آیا نمی بینید ، توجه نکرده اید ، گروهی از بنی اسرائیل بعد از حضرت موسی ، به پیغمبر زمانشان ، که ظاهراً یوشع بوده ، گفتند: ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ ... (البقرة(2) : 246) خوب دقت فرمایید  برای ما امیری، پیشوایی معین کنید ، در سایة راهنمایی این امیر و قائِد ، نُقاتِلُ فی سَبیل اِلّله در راه خدا بجنگیم . بعد از حضرت موسی ، دوباره مدتی در اثر سهل انگاری و بی دقتی هایی که کردند ، تو سری خور شدند ، ظلم بر این ها غلبه کردند ، اینها یک جامعة توسری خوری شده اند ، ظلم بر اینها غلبه کرده، از جانشین حضرت موسی که هنوز جزء انبیاء بنی اسرائیل است حضرت یوشع است ، این مردم آمده اند خدمت یوشع "اِبعَث لَنا مَلِکاً " یک امری برای ما معین کن "       نُقاتِل فی سَبیلِ الله" در راه خدا پا شویم ، یک قیامتی بکنیم ، یک حرکتی بکنیم ، آخر ببینیم چه خبر ؟ انگیزة درونی در مقام  ادعا چیست ؟ نُقاتِل فی سبیل الله ، واقعیت چی است ؟قرآن می گوید واقعیت در درون این نیست ، واقعیت چیست؟می گوید: "قالَ " پیغمبرشان به آنها گفتم م-9 اگر قتال بر شما مقرر شد ، حکم جهاد آمد ، خدا امیر را برای شما مشخص کرد ، وای می ایستید یا در می روید ؟ گفتند:م-10 این دو کلمه را دقت کنید ، چرا نجنگیم؟ "و قَد اُخرِجنا مِن دیارِنا و اِبنائِنا "خونه های مارا از ما گرفتند، بچه هامون را آواره کردند، پس فی سبیل الله اینها چی بود؟ خونه و بچه، خدا نبود ! یعنی در درون خونه هاشون را می خواهند.بچه هاشون را می خواهند،زندگیشون را می خواهند، مادیات را می خواهند، ولی در پوشش خدا ، اونوقت این آیه چه می گوید؟ این مردم که انگیزة درونی با تحریک احساسات بیرونی نیست؟ اینها در درون خروشان  الان یک پذیرشی دارند، ولی پذیرش، پذیرش تعلقات مادی دینوی است. صریح قرآن است و جالب است تو پرانتز بگویم امام صادق علیه الصلاه و السلام فرمودند: همان طوری که بنی اسرائیل زمان یوشع بوسیلة طالوت  و داود که آلان صریح آیات را می گویم  ،رد میشویم، قبلاً به مناسبت  نیمة شعبان این آیات را بحث کردیم ،فقط یاداوری می کنم،امام صادق (علیه السلام) فرمودند، همانطوری که حضرت اسرائیل زمان یوشع بوسیلة طالوت و قضیة داود امتحان شدند،در دوران غیبت امام زمان(علیه السلام) همة شما شیعیان همونجور امتحان می شوید، تا معلوم بشود که واقعاً از درون پذیرفته اید، یا ادعاست، آقا خودشان آمده اند " أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ " قرآن ،آیه 254 به بعد سورة بقره ، دقت کنید ،یکی دو شماره عقب ،جلو ،آقا ما خودمان می گوییم  ،یوشع فرمود:خوب حالا معین شد چی ؟ گفتند چرا این کار را نکنیم ؟ وَ قَد اُخرِجنا مِن دیارِنا وَاَبنائِنا پس انگیزه ، انگیزه های مادی درونی است، این انگیزة مادی می خواهد معنوی بیرون را ابزار قرار بدهد برای مادیات خودش . خوب اینجا عنایت بفرمایید ،یکی از مشکلاتی که در طول تاریج همة انبیاء و اولیاء مخصوصاً امامان شیعه داشتند که منجر به انزوا و خانه نشینی ائِمه بعد از عاشورا شد، منجر به آن همه درد دلهای ائِمه اطهار شد همین دومی است که الان دارم بحث می کنم اولی احساسات و هیجان یک بحث است . دومی آقا در درون چی را پذیرفته اند؟ مادیات را ،تعلقات  مادی را ،جنبه های شهوانی دنیوی را و می خواهند معنوی بیرونی را ابراز ارضای مادیات خودش بگیرد .این کلاس این جلسه ،این مسجد،این حسینیه ،این دانشگاه ، این امام، کلاس امام صادق (علیه السلام) اگر در راستای اهداف دنیوی من ابزار خوبی است ،چاکرشم ،مگه ابو حنیفه تو کلاس امام صادق(علیه السلام) نمی آمد؟ مگر خیلی ،آقا  4000 تا تو پای درس امام صادق (علیه السلام) نبودند؟ چرا امام صادق (علیه السلام) ،وقتی آمدند پیش امام صادق (علیه السلام) اینها جزء مسلمات تاریخ شیعه است  یا نه؟ یابن الرسول الله ،منصور دوانیقی دارد ظلم می کند، شما نشستی به شاگردها درس می گویید، پاشید با این همه شاگرد که دارید ، یک اقدامی بکنید، فرمود:این پرده را بزن کنار،پرده را زدند کنار، فرمود این کبوترها را بشمارید ،به تعداد این کبوترها یار ندارم. شماردن 17 تا بیشتر نبودند.4000 تا پای کلاسش بودند ، نشان می دهد عدة بسیاری از اینهایی که در پای کلاسند، تا امام صادق آمدند، برای حقیقت نیومدند، حالا بریم یک چیزهایی از امام صادق(علیه السلام) یاد بگیریم ،لذا بعد از امام صادق (علیه السلام)، یکبار این را عرض کردم ، امام کاظم(علیه السلام) زیر خیمه ای در منا ،تو وسائل الشیعه است، اتفاقاً جلد اول ، باب طهارت ،تو مسألة حیض و مسائل زنانگی ، حتی تو این باب است این مسأله ،این حدیث نقل شده، شخصی در منا آمد خدمت امام کاظم (علیه السلام) ، یابن الرسول الله یک همچین مشکلی توی یکی از خانمها تو سفر حج ما پیش آمده ، جواب چیست؟ حضرت از زیر خیمه آمدند بیرون، یک نگاهی به اطراف انداختند، بعد رفتند داخل خیمه جواب دادند.طرف پرسید آقا این که سیاسی نبود تقیه کردی فقط یک سؤال فقیه سادهای بود ، چرا این کار را کردید؟ فرمودند:الان کلک زیاد شده،دنیا دوست فریب دهندة مردم زیاد شده ، مطالب  را بلد نیستند،می آیند از ماها یاد می گیرند،بوسیلة این مطالب می رود بر گرده مردم سوار بشوند. لذا ما سعی داریم مطالب را به کسی که صلاحیت دارد بدهیم، به هرکس ندهیم. اون روز امام صادق(علیه السلام) برای اتمام حجت کلاس می گذارد، ولی امروز امام کاظم(علیه السلام) چه می فرماید؟ می فرمایند به همه نمی دهیم ،یعنی چه؟ یعنی همین جور که بنی اسرائیل اومدند به یوشع گفتند: آقا ما آماده ایم ،اما وقتی که تو مرحله عمل شد،نشون داد که اینها یوشع را می خواهند ابزار قرار بدهند، چون ادامه اش چه می گوید؟ سریع رد می شوم،قرآن می گوید، پیغمبر به اینها گفت:"اِنَّ اللهَ " اونها گفتند"إِبعَث"تو بر انگیز، پیغمبرشان گفت: م-11 خداوند برای شما طالوت را بر انگیخت که بروید به کمک طالوت با جالوت بجنگید. تا گفتند که خداوند طالوت را برای شما برانگیخته ، گفتند نه  او که به اندازة ما ثروت ندارد، او که خیلی امکانات مالی اش جالب نیست،گفتند که بابا خدا می داند که کی را باید بر گزیند،ملاک این که شما می گویید نیست. یک عده همین جا در رفتند، یک عده گفتند: خوب خیلی خوب  حالا خدا طالوت را بر انگیخته  ما همراهش می رویم.همرا طالوت راه افتادند. رسیدند به نهر آب ،عیناً قرآن را دارم می گویم اینها را، دیگر فرصت نیست آیات را، شما خودتان به قرآن مراجعه کنید، عرض کردم از 254،255 به بعد سورة بقره ، رسیدند به نهر آب، تشنه ، خسته، از راه رسیده ، تا خواستند آب بنوشند پیغمبرشان طالوت گفت: ، نه از این آب حق ندارید فقط یک کف دست. گفتند ول کن آقا، ما اومدیم بریم با دشمن بجنگیم ، به ما می گوید آب نخور، قرآن می گوید:م-12 نوشیدند مگر یک عده اندک ، بالا خره چی شد؟ طالوت را تنها گذاشتند. خداوند داوود را دوباره برانگیخت ، داوود به کمکش آمد و اون قضایا. پس یک دسته مردم در درونشان انگیزه های دنیوی مادی شهوانی در رابطة با تعلقات ملکی این عالم دارند، می خواهند ملکوتیان را ابزار قرار بدهند برای ارضای جنبه ملکی خودشان ، اینها عملشان حکیمانه نیست، به آن ثمرة حکمت در جامعه نمی رسد. خوب ائِمه این را می دانستند یا نه؟ یک شب برایتان اشاره کردم ، وقتی آمدند در خانة امیر المومنین ، یا علی ، خسته شدیم حالا می خواهیم با تو بیعت کنیم ،حضرت چی فرمودند؟ م-13 دست از سرم بردارید، بروید تو رو خدا، بگذارید به حال خودم باشم.مگر نهج البلاغه نیست،دعونی و التمسوا غیری من را رها کنید، بگذارید به کار خودم برسم . چرا؟م-14 همین حرف می شود، من می گویم خدا ، شما می گویید خرما، حالا علی برای خرما بهتر از عثمان است؟ علی و عثمان فرقش در خدایی بودن نیست، در خرما به ما دادن است، حالا عثمان دیگه نمی تونه خرما به ما بده .برویم دور علی را بگیریم . علی برای خرما دادن نیست ، علی می خواهد به شما بدهد، اگر خدا داشته باشید خرما هم دارید، ولی خرما داشته باشید خدا ندارید. اما چه کنم بر من تکلیف شد بیام میدان. ولی می دانم که مرا تنها می گذارید،اینها می شوند دستة دوم. پس یک دسته ،احساسات ،هیجان، امروز می گوید زنده باد مسلم ، فردا شمشیر می کشند ، امروز می گویند حسین جان بیا، فردا در مقابل امام حسین (علیه السلام) می ایستند، یک دستة دیگر ، در درون جذب مادیات هستند، جذب مقامند، جذب پولند، درونشان را دنیا گرفته ، مجالس و خدا و پیغمبر، و امام و معنویت ابزار است تا جایی که اینها را به من بده. لذا اگر مجلس رفتم ، یک حاجت خواستم، به من دادند ،خوب است. ندادند با مجلس قهر می کنم. مجالس معنوی خواسته های دینوی مرا تامین کرد خوب است! به خود من می گفت: شما که این مقدار با آیات و روایات ، حالا ایشان می گفت:،بنده که مدعی نیستم، با آیات و روایات انس دارید، تبحر دارید، چه ذکری است که زود ثروتمند بشویم ،آن ذکر را به من بگو. نمی دونم بگویم ، نه مجرم است نمی گویم، اگر مجرم نبود می گفتم که به یکی از اولیا الله گفته بودند، او یک ذکری یاد داده بود. طرف هم یاد داده بود،طرف هم رفته بود این ذکر را می گفت،توجه نداشت چی است. بعد یکی فهمیده بود ، گفت کی این ذکر را بهت گفته،گفته حالا بماند !
 اما دستة سوم، حالا می رسیم به دستة سوم. دستة سوم کیانند؟ به درون مراجعه کنید، قرآن کریم 4 پله یا 4درجه برای دل و درون ما قائل است .صدر ،اولیش ،قلب، دومیش، فواد ، سومیش است. شغاف چهارمیش . کسانیکه از صدر به دل برسند با شرائط که الان می گویم چیست؟ انشاءالله و از دل، قلب، به فؤاد برسند، از فواد به شغاف برسد که می خواهم عرض کنم. 313 تای امام زمان (علیه السلام) آن چهارمی هستند ،طبق آیات و روایات اصحاب خاص ائمه آن چهارمی بودند و اگر نه تو پله های اول و دوم ، پیدا می شوند کم و پیش ، اما ایم پله ها را طی کنند، به آن مرحله برسند، به این راحتی هم:      نابرده گنج رنج میسر نمی شود     از هر پله برای رسیدن به پلة دیگر امتحانها باید بدهند، مراحل را باید بگذرانند، خیلی چیزها را باید غربال کنند ، غربال کنند، هی این خشنی ها ، تیرگی ها، غلظتهای غلط را باید از وجودشان پاک کنند تا به اون مرحله برسد. اجازه بدهید یک مثال عرض کنم، امیر المومنین(علیه السلام) در خطبة 22 نهج البلاغه:م-15 در مصباح البرائه ،در شرح این خطبه، یک مطلب بسیار قشنگی دارد که چون مناسب با بحث ماست، من اجازه بدهید با مثال بگویم  سریع رد بشوم .چون وقت خیلی ضیق است . یک درختی است.چوب این درخت مثل گردو مثلاً تو نجاری می گویند چوب بسیار عالی است . اما این درخت خشن است ، زمختی دارد ،تکه های قلمبه سلمبه به این مثلاً بدنة درخت همینجوری دارد به یک شکل خاص . این همین جوری نمی شود که مبل می شود ، که یا تیریبون بشود که ، اول می آیند تکه تکه الوارش می کنند ،یک مرحله ، بعد می روند تو کارخانه از این اره های مثلاً برقی فلان ،یک مقداری ،بعد میآیند  با رنده حتی ، هی این زمختیهایش  را با رنده می گیرند. بعد با سمباده می کشند و روغن جلا هم می زنند، که شما الان دستی که به این چوب می کشید یک ذره زبری ندارد. اگر این چوب این مراحل را، هی رنده کردندو سنباده کشیدند، و این زمختیها را نگرفته بودند  که این جوری نبود. دل ما خیلی رنده می خواهد ،خیلی سنباده می خواهد ، خیلی باید زمختیهایش گرفته شود ،گرفته شود،گرفته شود، شما داستان علی بن ابراهیم مهزیار را همتان شنیده اید دیگر، خدمت امام زمان هم رسید ، بعد از 30 سفر  ولی خودش نقل می کند ، می گوید وقتی عنان اسبم دستم بود ، از پشت تپة صفا به راهنمایی پیک امام سرازیر شدم ، 30 سفر رفته بودم ، اینجا بیابان ، ریگزار، کوه سنگ است دیدم این بیابان سرسبز چمنی است ، وسطش یک چادری که از این چادر دید ، نور به آسمان ساطع است . گفتند خیمه حضرت است من همین جور عنان اسبم دستم بود می آمدم. یک دفعه پیک به من گفت: ول نکردی اسب را ؟ یک تکانی خوردم ، گفتم مرا ببین هنوز متوجه اسبم هستم . اینها همه رنده می خواهد ، این حرام نیست ولی در آن وادی چه ها را می خواهند؟ حکمت یعنی اگر رسید به وادی امام زمان به وادی امام حسین تو کربلا ، به وادی امیر المومنین بر مبنای زمان آن حضرت مثل مالک اشتر و دیگران ، به این درجه برسد، هر چه جز حق است ، هر چه جز معنویت است ، اینها را رنده کردیم که هیچی ،سنباده هم کشیدیم ،هی سنباده کشیدیم ، لذا گاهی آدم را می چلانند، شما دیدید که طلا را می خواهند ناخالصیش را بگیرند ، چقدر در کوره حرارت می دهند . لذا عزیزانم ،بعضی وقت ها در بعضی مسائل و مشکلات نهراسید ، ممکن است در راستای من و شما باشد، چقدر وای می ایستیم ، از این مرحله به مرحلة دیگر ، لذا اولیش را می گویند صدر ، چند تا آیه در قرآن ، من فقط یکی اش را اشاره می کنم .م-16 پس صدر برای اسلام است ،خوب صدر را در لغت به چی معنا کنیم ؟ بالا ، صدر مجلس یعنی بالای مجلس ،صدر یعنی بالا، اون جنبة بالایی وجود شما ،بالایی وجود ما ،اون بعد اصلی انسانی ماست ،که از حس می گذرد به عقل، از عقل می گذرد به دل ، لذا آن بالا که رفتید می شود به دل ، چون اینها را باید توضیح می دادم مفصل . تا بیام این جا ولی سریع رد می شوم. اولین پله دل بهش می گویند صدر، که اسلام را می پذیرد، ولی اسلام قبل از ایمان است ، لذا پلة بالاتر دل میشود، قلب که قلب در سورة حجرات آیه 14 م-17  ایمان بالاتر از اسلام است. ایمان مال قلب است. یعنی وقتی صدر ، یعنی آن جنبة وجود ما که دل است ، شرائط لیاقت را برای عبور از مرز اسلام به ایمان پیدا کند. ، می رسد به مرز ایمان ، که اون را بهش می گویند قلب.  حالا ایمان تو قلب باید وارد شود. ،امنیت قلبی،خوب اینجا چون ایمان م-18 حالا که ایمان آورده اید.ایمان را بیشتر کنید بیاورید، باید بروید پلة بالاتر، پلة بالاتر ، با، از این پله بالاتر می شود فؤاد ، قلب را به معنی دل می گیرند، فؤاد هم به معنی دل می گیرند ولی قلب پلة  بالاتر از صدر است که از اسلام به ایمان می رسد.فؤاد مرحلة بالاتر از دل است که از مرحلة ایمان به مرحلة عین الیقین شهود حق می رسد، آن مرحله ای که حضرت ابراهیم به خدا عرض کرد. می خواهم ببینم .لذا شما وقتی در سورة نجم آیه 11 م-19 فؤاد آنچه را که رؤیت کرد ، تکذیب نیست، راجع به مقام پیغمبر است . به مقامی ، سورة نجم دارد مقام پیغمبر را در عالم معراج و عروج و قرب حق و آنچه را که پیغمبر دید با چشم دل، آن مرحله می شود  مرحلة فؤاد که انسان با این زنده کردن ها و تزکیه کردن ها و تصفیه کردن ها ،از صدر که اسلام به قلب که ایمان ، از قلب به فؤاد می رسد که آنجا دیگر می بینید ، می گوید:"آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است؟"   "شنیدن کی بود مانند دیدن" بنده تشنه ام ،شما تشنه نیستی ، ولی می دونی که تشنگی یعنی چی ،شما فهم تشنگی داری؟ولی کسی که خودش تشنه نشده،حتی فهم تشنگی برای او مشکل است . اما کسی که تشنه است فیک زمان ما فهم ایمان...  ....زنده کند ، دست از تو بر نمی دارم ، حالا یکبار که بیشتر نمی کشند، وقتی در دل به مرحلة شهود رسید، پله چهارم پیش می آد ، پله چهارم شغاف است که در سورة ، آیة 30، لغت را قرآن به کار برده م-20  راجع به بلقیس و زلیخا ، ببخشید زلیخا و حضرت یوسف وارد شد ، اینها که نارنج که دستشان بود با کارد، آنچنان دلدادة یوسف شدند ،دستشان را بریدند ولی متوجه خودشان اصلاً نشده اند. این حالت را قرآن کریم می گوید حب شغافشان را گرفت ، نمی گوید دلشان را ، صدر بالا ، قلب یعنی منقلب شدن ، حالی به حالی شدن، به این جهت اون سرمایة وجودی ما را صدر می گویند، خیلی بالاست ، قلب می گویند، می گوید تکان خوردم،حالی به حالی شدم، از این رو به آن رو شدم، فؤاد می گوید، فؤاد از حرارت و سوختن است. می گویند به درجه ای رسیدم که دلم به عشق او دارد می سوزد.آن مرحلة منقلب شدن، فؤاد نیست. از مرحلة منقلب شدن که بالا آمدیم به مرحلة فؤاد، می گویند دیگر آتش عشق او دارد مرا می سوزاند.دیگر این حرارت ، در عشق مجازی دیدید افراد ، می گویند سوختم در عشق حقیقی این سوختن دارد پیدا می شوند ، شغاف در لغت یعنی شیفته و واله شدن ،به آن مرحله می رسد، آنچنان شیفته می شود، که جز شیفته گی هیچی مطرح نیست. این مرحله چهارم است،حالا اگر در حکمت نظری این مطلب را پذیرفت، از مرحلة صدر تسلیم می شود ،در مرحلة دل، قلب، منقلب می شود .،مرحلة فؤاد می گذارند درونش ، شعله ور می شود نسبت به این مرحله ،مرحلة شغاف ، واله و حیران و شیفته این مرحله می شود ، به گونه ای که واله است، جلوی امام حسین ایستاد.تیرها رو از هر طرف به جان خریده،حالا افتاده رو زمین، بهش می گویند، ما اگر بنا بود بعد از تو زنده باشیم، می گفتیم وصیت کن، می گوید نه وصیت دارم ، م-21 یعنی آنچنان شیفتة اوست ، یعنی جز او چیزی ،خودش را نمی بیند، درد من، زخم من، شمشیر، تیر به من آمده،خون از بدنم میره، این حالت اگر کسی بخواهد در مقام عمل ،عمل حکیمانه داشته باشد تا صدرش را به ایمان قلبی نرساند، ایمان قلبی را به شهود فؤاد را نکشاند،شهود فؤادی را به شیفتگی شغاف حب الهی نینجامد، عملش حکیمانه نیست چرا؟چون به هر درجه ای از این چهار پله پایین تر می آید، به همان اندازه عوامل دیگر به آن مسیر می کشاند، لذا می گوید 313 تا امام زمان ندارد؟ خوب دقت کنید همین جا می گویم . نگویید سخت می گیریم ها، نه دارم بالای پله ای که به ما نشان دادند نشان می دهم .اگر من بدبخت این پله ها را طی نکردم شما طی کنید. اونهایی که این پله ها را طی کرده اند کنید؟ لذا ببینید.مگر نگفتید م-22 این به این معنی است. یعنی اونهایی که بعد از پیامبر ، حتی تو مرحلة شغافشان کوچکترین کاستی و سستی نسبت به امیر المومنین پیدا نشد، اینها هفت هشت تا بیشتر نبودند، یکیش سلمان بود یکی ابیذر بود ، مقداد بود ،یکی عمار یاسر بود ، این تعداد اندک ، واگر نه یک عده ای بودند که اینها وایستاده اند،تن به خلفای باطل هم ندادند ، ولی چرا جز این نیستند . بلا خره توی این وادی ها ممکن است یک ، اونی هم که می گویند آقا گفته اند: امام زمان (علیه السلام) 313 تا می خواهند، این همه متدین در گوشه و کنار ، اونی که باید با امام زمان (علیه السلام) باشند، باید تمام این ناخالصی ها را رنده کرده، باشد تو بخش نظر حکیم به آن معنی که حقایق اشیا را ببیند در بحث عمل هم آنچه دخالت می کند که عمل را از واقعیت جدا کند، از خودش می زداید، چی دخالت می کند؟ احساساتی و هیجانی ام ،آقا هیجان من را این ور اون ور می برد، ارزشی نیست، انگیزه حیوانی درونم قوی است به اقتضای انگیزة حیوانی، دنبال یابن الحسن عجّل علی ظهورک می روم مگر این روایت نیست، بنده می گویم ابا بصیر ، خدمت امام صادق عرض کرد یابن الرسول الله م-23 فرج خانوادة شما کی است؟ فرمود: ابا بصیر، تو از آنهایی نباشی که برای دنیایت آرزوی ظهور داری! این یعنی چی؟ خوب دقت کنید ،اینها را چون من قبلاً بحث کرده ام دیگه بحث نمی کنم. فقط دارم تذکر می دهم رابط به بحث دارد ،خوب مگر امام زمان برای دنیا ما مفید نیست؟ مگر امام زمان بیادم-24 ،مگه امام زمان بیاد ظلم از کرة زمین رخت بر نمی بندد؟ مگر امام زمان بیاد عدالت و حق ،همة اینها مگر نیست؟ پس چرا امام صادق به ابا بصیر می فرماید: ابا بصیر ،نکند از اونهایی باشی که به خاطر دنیات آرزوی ظهور داری؟ یعنی همة اینها بله ،ولی اینها هدف نیست، همونجوری که امیر المومنین فرمود:خرما من باشم بهتون بهتر میرسد، ولی هدف خرما رسوندن من به شما نباشد، هدف اون بعد باشد که شغاف ما، یعنی واله و حیران و شیفتة ارزشهای معنوی باشیم، اگر شیفتة ارزشهای معنوی شدیم، بگوییم یا امام زمان ،دنبالت می آییم، دنیا به ما داده ای؟ دستت درد نکنه، ندادی، دستت درد نکنه پذیرفتی؟ دستت درد نکنه ، گردن ما را زدی ؟ ، شما صاحب اختیاری اون گردنی که شما بخواهی بزنی ، ولی امیدواریم از اونهایی نباشیم که شما بخوهی گردن بزنی ، شما پذیرفته ای ما را
یکی درد و یکی درمان پسندد                             یکی وصل و یکی هجران پسندد    
من از درمان ودردووصل وهجران                                پسندم آنچه را جانان پسندد
زینب کبری تمام وجدش شیفتة حق است ، لذا شب یازدهم محرم می آد کنار قتلگاه می نشیند ناز شب بخواند 
شب است و به رخارمه رنگ نیست                                         به جز بانگ مرغ شبا هنگ نیست 
تبا بدهی نور کمرنگ ماه                                                     بر اجساد افتاده در قتلگاه 
یکی خیمه دست غمش دوخته                                             نظر کن که نیمی از آن سوخته 
در آن بستری از مریضی جوان                                              به گردش صف زده کودکان و زنان 
کبوتر صفت کودکان پریش                                                  فرو برده سر زیر پر های خویش
از این خیمه بنگر کمی دورتر                                               سیاهی بیاید تو را در نظر 
که باشد که افتاده بر روی خاک                                            که آید از او نالة سوزناک 
ملائک دهند از شما این نوید                                                بود خواهر پادشاه شهید
مهین دخت میر عرب زینب است                                           بنازم که گرم ماز شب است
به راز و نیاز و به سوز و گداز                                                تو گویی که زهرا بود در نماز
چنان است که هرگز ندیده غمی                                           زیاد خدا نیست غافل دمی 
بری خوش       رو دختر مرتضی است                                    زدل راضی بر رضای خداست
جسم خرد شده ، این روزها دارند از کوفه به عنوان اسیر می برند شام ، یک شبی ، که امام سجاد می دوند ،ما بفهمیم ،دیدید که حضرت زینب نماز شب را نشسته می خوانند، عمه جان نماز شب را نشسته می خوانید؟ بله آقا جون ، چون سهمیة غذایی که به ما اسرا می دهند کم است بچه ها سیر نمی شوند ،3 روز است که هیچی نخوردم ،سهم خودم را دادم به بچه ها ، پاهام دیگر یارای ایستادن ندارد ، اما نشسته دارم نماز شب می خونم ،یارای ایستادن ندارد، 3 روز چیزی نخورده ،شاید هم به تعبیر حالا، این نوشتند تو مقاتل بگویم ، هر وقتی هم این بچه ها رفتند گریه کنند ، این بچه ها را با تازیانه زدند، زینب خودش را اسیر بلا قرار داده ، و این تازیانه ها شاید به زینب خورده ، اما اینها ، اما او وقتی که نوبت به نماز شب می رسد ،نیمه های شب یک گوشه ای ، خدا تو را به مناجات زینب در نماز شبش ،تو را به دیدگان زینب در قنوت نماز شبش ،خدایا تو را به یارب یا رب زینب در نماز شبش قسم، دل ما را بیدار گردان.    
 
 
   
 

0f 0c 730 v
 
 
پسندیدم  f

g y اشتراک در شبکه های اجتماعی

:نام
:ایمیل
:نظر
:کد امنیتی
لیست مطالب
کلک پارسه